محرم های سرطانی

هر سال محرم من و شبها میبردن عزاداری میذاشتن وسط هیئت سینه زنی مردم دور سرم میچرخیدن یکی چادر مینداخت یکی روسری برام گریه میکردن مامانم هم میگفت گریه کن خدا شفای پاهات وبده تا راه بری ولی من اصلا دوست نداشتم رو زمین باشم این همه آدم راه رفتن چیکار کردن میخواستم متفاوت باشم وتو خیالم پرواز کتم

/ 0 نظر / 33 بازدید